عقل+صداقت+عشق:زندگی پر از شادی

خرید بک لینک
دختری بود نابینا که از خودش تنفر داشت نه فقط از خود ، بلکه از تمام دنیا تنفر داشت اما یکنفر را دوست داشت “ دلداده اش را “ با او چنین گفته بود :] « اگر روزی قادر به دیدن باشم حتی اگر فقط برای یک لحظه بتوانم دنیا را ببینم عروس تو و رویاهای تو خواهم شد » و چنین شد که آمد آن روزی که یک نفر پیدا شد که حاضر شود چشمهای خودش را به دختر نابینا بدهد و دختر آسمان را دید و زمین را ، رودخانه ها و درختها را آدمیان و پرنده ها را و نفرت از روانش رخت بر بست دلداده به دیدنش آمد و یاد آورد وعده دیرینش شد : « بیا و با من عروسی کن ببین که سالهای سال منتظرت مانده ام » دختر برخود بل عقل+صداقت+عشق:زندگی پر از شادی...

ما را در سایت عقل+صداقت+عشق:زندگی پر از شادی دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 166 تاريخ: چهارشنبه 5 آبان 1395 ساعت: 8:59

قبل از ازدواج پسر:بالاخره موقعش شد.خيلي انتظاركشيدم دختر:ميخواي از پيشت برم؟ پسر:حتي فكرشم نكن! دختر:دوسم داري؟ پسر:!البته!هرروزبيشترازديروز دختر:تاحالابهم خيانت كردي؟ پسر:نه!براچي ميپرسي؟ دختر:منوميبوسي؟ پسر:معلومه!هرموقع كه بتونم دختر:منو ميزني؟ پسر:!ديونه شدي؟من همچي ادمي ام؟ دختر:ميتونم بهت اعتماد كنم؟ پسر:بله دختر:عزيزم! پس از ازدواج كاري نداره!ازپايين به بالا بخون عقل+صداقت+عشق:زندگی پر از شادی...

ما را در سایت عقل+صداقت+عشق:زندگی پر از شادی دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 134 تاريخ: چهارشنبه 5 آبان 1395 ساعت: 8:59

صفحه بندی